|
قبل از سلام ای
کاش ریشه فراق از بن کنده می شد. ای کاش بذر هجران هیچ وفت
کاشته نمی شد. ای کاش نشان جدایی بر می افتاد، ای کاش بیرق وصل
برافراشته می شد، برای همیشه. نفرین به جنگ، به نزاع، به ستم،
به زور، به تزویر. رنگ تبعیض روی گیتی را تیره کرده و صورت
انسانیت را تار، لجام های گسیخته تازیانه گشته و تازیانه ها بر
سر ناتوانان فرود آمده، نفس های شیطانی دم به آتشدان ستیز
نهاده اند و آتش طغیان سرکشان، مردمان خسته از ستم را در
خاکستر خیمه های سوخته اش نشانده...
و تا کی از چاهی به چاه دیگر فرو افتادن؟! از تاریک خانه ای به تاریک خانه
دیگر خزیدن؟! و تا کی سراب ها را دریا پنداشتن؟! شکوفه زدنی را
بهار انگاشتن؟! اما در این وانفسای روزگار، حقیقتی که تمام
مردمان زمین را به بقا و حیات امیدوارانه، زنده نگاه داشته،
آرزوی رسیدن فردایی بهتر، طلوع آفتابی والا، فجری با خورشیدی
پرنور، نمود بهاری عطرآگین و فراگیر است. و امید به این روز
برتر، هنوز در رگهای بشریت گرم و جاری است.
وما در تلاش و چشم به راه ایستاده ایم به انتظار عدالت، به انتظار گسترش
سرزمین امنیت، به انتظار صلح سپید برای تمام بشریت، به انتظار
قضاوت به حق میان تمام انسان ها، فقیر و غنی، مرد و زن، سپید و
سیاه.
... و می دانیم؛ می آیی.
|