|
وقایع اتفاقیه!
الآن دارم از فرودگاه میام، مامانم اینا رفتن
شیراز و... دوباره زندگی مجردی! املت و نیمرو و تخم مرغ آبپز و
عسلی و...! خدا کنه خواهرم هوامونو داشته باشه!
اما قبل از هر چیز، اول از همه اونایی که اومدن
و نظر دادن، و حتی اونایی که اومدن و نظر ندادن (که خیلی کار
بدی کردن) ممنونم. همین جا بگم که من تو این وبلاگ بازم یه سنت
شکنی کردم و اونم اینه که از این به بعد همزمان با نوشتن پست
جدید، جواب همه نظرات پست قبلی رو تو همون صفحه نظرات خودش می
نویسم. یعنی الآن شما اگه رو صفحه
«پیام های دیگران»
پست قبلی کلیک کنین، بعد از نظرات دوستان، پاسخ های منو هم
به نظراتشون می تونین بخونین. پیشنهاد می کنم حتماً این کار رو
بکنین چون یکی از دوستان سؤالات زیادی از من (در موضع مخالف)
پرسیده - که شاید واسه خیلی از شما هم سؤال باشه - و من
به اونها جواب دادم.
در مورد اون سؤالی که تو پست قبلی راجع به کارنامه ام پرسیدم،
می خوام روشنتون کنم. من این معدل رو با 21 واحد درس گرفتم
(ترم آخر می شد)، دلیلش هم این بود که یکی از امتحانا رو دیر
رسیدم سر جلسه، ولی با وجود این که امتحان رو دادم، بعداً شورا
ازم قبول نکرد و بهم صفر دادن!! دو تا از استادها هم نهایت
نامردی رو انجام دادن و نمره واقعیمو بهم ندادن! اما درباره
معدل ترم قبلش، ترم قبلش ترم تابستونی بود و من فقط پروژه و
کارورزی داشتم (5 واحد) که یکیشو 19 شدم و یکیشو 18 و معدلم شد
18/6! همه تون سر کار بودینا!!
اما اخبار این چند روز: دیشب عروسی مجید،
پسرعموی بزرگم بود. هرچند خیلی هم خوش نگذشت ولی واسش از ته
دلم آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی پسر خوبیه امیدوارم خانومش هم
مثل خودش خوب باشه.
شنبه هم امتحان کامپایلر داشتم (همون درسی که به خاطر همین یه
دونه مجبور شدم این ترم باز ثبت نام کنم) دعا کنین پاس شه!
تو این چند روز هم کلی تولد بود: به ترتیب: سوگل، طاهره، محمد
متولی، شاهین، زن عمو رؤیا و همکارم پورمند. به همشون مبارک
باشه.
یه روز هم رفتم زن زیادی رو دیدم. درباره اش مطلب نوشتم. اگه
اینجا رو کلیک کنین
می بینین. این روزها راجع به شارلاتان هم خیلی حرف می زنن که
از نظر من درست نیست. منم در همین مورد یه چیزی نوشتم که برای
دیدن اونم می تونین
اینجا رو کلیک کنین. لطفاً بخونین و نظر بدین.
راستی حتماً دیدین که!
علی قریب هم وبلاگشو راه انداخت و تا
حالا 2تا پست هم فرستاده. برین نظر بدین.
دیگه چیزی ندارم که بنویسم!
باز هم عصر جمعه و باز هم دل گرفته و باز هم بی حوصلگی و...
جمعه ها، غم رنگی نداره، که نسیم بهاره، خنده بر لب می کاره
خنده ها، روی لب ها می میرن، با غروبی دوباره، با غروبی دوباره
ای کاش اون جمعه ای که تموم کننده همه جمعه های دلگیره زودتر
برسه...
|