|
تشییع جنازه
امروز چرا این قدر شلوغ است؟! همهمه ای در شهر برپاست. بعضی
شادند و مسرور، برخی گوشه ای نشسته و می گریند، عده ای هم
استغفار می کنند. صبر کن! آن وسط را ببین. بگذار جلوتر بروم تا
بفهمم مردم از چه روی در آنجا تجمع کرده اند. به نظر تشییع
جنازه می آید. «ببخشید آقا، این جنازه کیست؟!»
- «نمی دانم، فقط می
دانم دل خیلی ها را خون کرده!»
نفر بعد می گوید: «پیرمردی بود که هر کس او را می شناخت، از او به بدی یاد می کرد.»
هر کس چیزی می گوید: «چندین نسل از بندگان پاک خدا، به خاطر وجود او، تمام عمر خود
را گریستند.»...«به خدا این همه عمر برای او زیاد بود! آقا شما بگو! کسی با این
اوصاف، لیاقت هزار سال زندگی -و بلکه بیشتر- دارد؟!»...
نمی دانم چه بگویم! عجب فرد عجیبی بوده این مرد! می گویند صالحان او را در لحظه
لحظه زندگی خود تنها نمی گذاشته اند؛ ولی به خاطر همین وجود او، سوخته و گداخته
اند! و ناپاکان، وجود او را نادیده انگاشته و فارغ از این بی قراری، به عیش و نوش
دنیوی خود پرداخته اند!
چه تناقض آشکاری دارد این مرد! اگر بد است، چرا همیشه با خوبان بوده و بدان او را
نمی شناسند؟! و اگر نیک، چرا پاکان از دوران زندگی او به عنوان بدترین دوران بشریت
نام می برند؟! اگر صالحان از او دل خوشی ندارند، پس چرا رهایش نساخته اند؟! می
گویند پیامبر از او با عنوان «بهترین» یاد کرده... دیگر واقعاً نمی فهمم! درک و
شعورم یارای فهم ندارد دیگر...!
ناگاه فردی به پشتم می زند و می گوید: شادی کن برادر! بالأخره فهمیدی آنجا تشییع
جنازه چه کسی بود؟!
« انتظار » مرده بود... |