|
خدا می خواد مهمونمون کنه!
«مردمان! ماه خدا با برکت و مهر و بخشایش به
سوی شما آمده است. ماهی که در نزد خداوند برترین ماهها بوده، و
روزها و شب ها و ساعاتش برترین روزها و شب ها و لحظه هاست.
ماهی که به میهمانی خدا دعوت شده اید و در قلمرو بزرگواری
خداوند -بیش از پیش- قرار گرفته اید. نفسهاتان -در این ماه- به
سان تسبیح خدا، و خوابتان، عبادت است...»
/سخنرانی پیامبر در آستانه ماه رمضان.
ماه رمضون منو هم دعا کنین. «دعای افتتاح» رو
می دیدم، دعایی که واسه شب های ماه رمضونه، فوق العاده است! به
خصوص هر چی به آخرش نزدیک می شیم، تا جایی که دیگه از خدا
رسماً شکایت و گله می کنیم. بی نظیره. مخصوصاً اگه این نکته رو
متوجه باشیم که خود امام زمان خوندن این دعا رو یاد دادن!
خوب بگذریم، نمی خواستم بنویسم! یعنی نمی
خواستم امروز بنویسم. برنامه ام برای -حداقل- سه چهار روز دیگه
بود. اما یه اتفاق باعث شد که به قول یه نویسنده معروف (که
اسمش یادم نیست!)، «نتوانستم ننویسم»!!
امروز تو راه اومدن به خونه، یه چیزی دیدم که
هنوز از شوکش نیومدم بیرون! پاسداران، بین نوبنیاد و نارنجستان
یکم، دیدم مردم جمع شدن! بر اساس کنجکاوی ذاتی، رفتم ببینم چه
خبره! دیدم دعواست! یه نمکی، و دو نفر دیگه که می خوان گونی
نون خشکشو از دستش بکشن بیرون! با دیدن وانت شهرداری، قضیه
دستگیرم شد. حالا یه نفر دیگه هم اومد کمک اون دوتا: نمکی رو
گرفت تو بغلش و می کشید سمت دیوار، اون دو نفر تونستن گونی رو
ازش جدا کنن، ولی فقط چند ثانیه! نمکی در رفت و دوباره اومد
سمت گونی، روز از نو و روزی از نو! اصلاً واسه نمکی مهم نبود
که نصفه دیگه آستین کتش هم پاره شه، یا چاک پشتش تا نزدیکهای
یقه اش شکافته شه، اون حاصل دسترنجشو می خواست، همون گونی نون
خشکها رو! دو نفری با کتک و مشت و لگد، نمکی رو بردن گوشه
پیاده رو و محکم چسبیدنش، سومی هم بدون مزاحم گونی نون خشک رو
انداخت بالای ماشین. اما انتظارم من واسه این که دیگه نمکی رو
ول کنن بیهوده بود! اون نفر سوم، گونی چیزهای پلاستیکی و حتی
گاری نمکی رو هم انداخت بالا!! نمکی فقط داد می زد: «شماها
دزدین! دزدین! تموم زندگی منو دزدیدین!» و جوابش هم چند تا
«خفه شو»...
اون دو تا هم دیگه نمکی رو ول کردن و رفتن که
سوار شن، نمکی پاشد و رفت جلو ماشین وایساد. راننده به هوای
این که میترسه میره اونور، بی اعتنا گاز داد، اما نمکی یه سانت
هم عقب نرفت! خورد زمین و پاهاش تا زانو زیر ماشین بود! یکی
شون که سبیل کلفتی داشت و دستمال یزدی بسته به روی پیشونی،
اومد و یه دونه زد زیر گوش نمکی! تازه اینجا بود که یه پیرزن
اومد جلو و گفت چیکارش دارین!! خلاصه... نه آشغالی ها کوتاه
اومدن و نه نمکی، قرار شد 4تایی پاشن برن دفتر ناحیه شهرداری،
اونجا تکلیفشون روشن شه...
این اتفاق در حالی میفته که مقوله «عدالت»،
بیشترین حجم گفتمان مسئولان کشور رو تشکیل میده! نه اتفاقاً،
که دقیقاً همون کسانی که خودشون قبلاً تو شهرداری بودن و
معلومه که همچین قانونی کاملاً مورد تأییدشونه! این درست که
«دستفروشی» چه صدمات جبران ناپذیری به اقتصاد مملکت میزنه، اما
این رسمشه؟! چرا ما همیشه با «فرد عامل» مبارزه می کنیم نه با
«پدیده»؟! چرا همیشه برگ های درخت هرز رو میکنیم نه تنه رو؟!
اگه اینا رو جمع کنی، مشکل دستفروشی حل میشه؟!! جالبه اگه
بدونین تو چین -که نرخ بیکاریش با اون جمعیت میلیاردی فقط نیم
درصده- دستفروش ها رو جمع نمی کنن! اون وقت اینجایی که نرخ
بیکاریش خیلی بیشتر از استاندارده، و بر خلاف خیلی جاها دولت
به بیکارها هم تسهیلات نمیده، با کسی هم که میره واسه خودش کار
جور کنه این طوری برخورد میشه! شاید من در فهم معنی واژه
«عدالت» اشتباه کردم!!
راستی سال تحصیلی جدید هم مبارک! درس بخونینا!
فقط هم درس بخونینا، شیطونی نکنین یه وقت!! مدرسه ای ها هم
همین طور، به فکر درس باشینا، نه چیز دیگه ای!
هوا هم توپ شده
ها! فقط حیف که این تهران فقط دو هفته این ور سال هواش خوبه و
دو هفته اونور سال!! دیگه یا به شدت گرمه یا به شدت سرد!!
بالاخره درباره
«بید مجنون» هم نوشتم. البته
نزدیک دو هفته پیش، ولی خوب الآن میذارمش تو سایت.
برین بخونین
و بعدشم نظر بدین. اتفاقاً «گیلانه» رو هم دیدم. عالی بود. اگه
اینو هم دیدین، درباره فیلمش نظر بدین.
ماه رمضون منو هم دعا کنین، هم منو، هم
دوستامو، تو شرایط ویژه ای هستیم که به دعا خیلی احتیاج
داریم!! قربونتون برم، فعلاً خداحافظ...
|