|
به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی است...
«درود برتو! که با برکات فراوان نزد ما آمدی و لکه های گمراهی
را از صفحه دل ما زدودی...
سلام بر تو! که قبل از آمدنت در آرزویت بودیم و پیش از رفتنت،
در فراقت غمین...
سلام بر تو! چه بدی ها که به خاطر تو از ما دور شد و چه خوبی
ها که به سبب تو به ما رسید...
سلام بر تو و شب قدر! که از هزار ماه بهتر است...
درود بر تو! که دیروز چه سخت بر تو دل بسته بودیم و فردا چه
بسیار مشتاق آمدنت می شویم...»
/ دعای وداع ماه مبارک رمضان از حضرت امام سجاد علیه السلام
اونایی که مثل من تو مهمونی خدا یه گوشه نشسته بودن و چیزی از
سفره مهر خداوندی برنداشتن، کلاهشون -کلاهمون- بدجوری پس معرکه
ست! دوشنبه شب که یه دفعه اعلام شد فردا عیده، دلم بدجوری
گرفت! انگار که یه چیز بزرگی رو ازم گرفته باشن! یه دفعه دیدم
من موندم و این دل سیاهم! که احساس تولد دوباره هم ندارم! خیلی
بد بود... خیلی!! خدایا! نمی دونم این حرفی که می زنم چه قدر
گناه داره! ولی آخه این چه عیدیه که با اومدنش یه دفعه آدم غمش
می گیره؟!! این روز واسه اونایی عیده که ماه رمضون رو فهمیدن
(حتی باز فکر نمی کنم واسه اونا هم عید تر از خود ماه رمضون
باشه!!) نه واسه منی که همه دلخوشیش به این ماه بود و یه دفعه
داور سوت پایان رو زد و فرصت تموم شد...
می خواستم روز عید بیام پست بذارم، خیلی هم دلم گرفته بود و
مطمئناً اگه میومدم و حرف می زدم خیلی دلم وا می شد، ولی به
خاطر قولی که داده بودم که پست عید رو با
«یخچال» بیام، نیومدم! چون اصلاً و ابداً حس یخچال درست
کردن نداشتم!! اینه که الآن اومدم! ببخشید! یه
یخچال درست کردم با عنوان
«خلاف»!!
برین ببینین.
راستی یادم رفت! نماز و روزه هاتون قبول!! امیدوارم شما بهره
ماه رمضون رو اندوخته حساباتون اومده باشه! اگرم مثل منین،
درسته که این فرصت تموم شد، اما لحظه لحظه زندگی ما فرصته،
نیست؟!
دوستتون دارم، یا علی...
|