|
مرگ!
چند روز پیش داشتم از خیابون نفت رد می شدم، یه دفعه یه
آمبولانس بهشت زهرا توجهم رو به خودش جلب کرد. نزدیک تر که
شدم، دیدم دو تا مسئول آمبولانس با جنازه از در یه خونه اومدن
بیرون. گذاشتنش زمین، 2 بار بلند کردن و دوباره گذاشتن، و دفعه
سوم که بلند کردن بردنش تو آمبولانس. غیر از این دو نفر، فقط
یه پیرزن مشکی پوش نزدیک جنازه بود و بس! اونم از دم در خونه
فقط با نگاهش جنازه رو بدرقه و «تشییع» می کرد. موقعی که من از
بهت «تنهایی» جنازه اومدم بیرون و تازه یادم افتاد
عکس بندازم، اون دو نفر هنوز جنازه رو نذاشته بودن تو
آمبولانس، ولی همون پیرزنه هم داشت در رو می بست:

امروزم تو ایستگاه مترو میرداماد سوار اتوبوس شدم، جا نبود و
مجبور شدم وایسم. درست جلوم،
دو تا پیرمرد دوستدار ادبیات نشسته بودن که چند تا کتاب
خریده بودن. از بین کتابها، «سه دفتر» مشیری رو آوردن بیرون و
از تو فهرستش شعر «چرا از مرگ می ترسید» رو پیدا کردن و آوردنش
و دوتایی با هم بلند -یعنی طوری که من می شنیدم- شروع به زمزمه
اش کردن:

خدایا! قبل از این که خودم از زنده بودنم خسته بشم و دیگران هم
از زنده بودنم خسته بشن، مرگ رو به من برسون... آمین!

|