آرشیو مطالب وبلاگ

مهرماه 1383
آبان ماه 1383
آذرماه 1383
دی ماه 1383
بهمن ماه 1383
اسفندماه 1383
فروردین ماه 1384
اردیبهشت ماه 1384

خردادماه 1384
تیرماه 1384
مردادماه 1384
شهریورماه 1384

مهرماه 1384
آبان ماه 1384
آذرماه 1384
دی ماه 1384
بهمن ماه 1384
اسفندماه 1384
فروردین ماه 1385
ارديبهشت ماه 1385
خردادماه 1385
تيرماه 1385
مردادماه 1385
شهريورماه 1385
مهرماه 1385
آبان ماه 1385

مرگ!

چند روز پیش داشتم از خیابون نفت رد می شدم، یه دفعه یه آمبولانس بهشت زهرا توجهم رو به خودش جلب کرد. نزدیک تر که شدم، دیدم دو تا مسئول آمبولانس با جنازه از در یه خونه اومدن بیرون. گذاشتنش زمین، 2 بار بلند کردن و دوباره گذاشتن، و دفعه سوم که بلند کردن بردنش تو آمبولانس. غیر از این دو نفر، فقط یه پیرزن مشکی پوش نزدیک جنازه بود و بس! اونم از دم در خونه فقط با نگاهش جنازه رو بدرقه و «تشییع» می کرد. موقعی که من از بهت «تنهایی» جنازه اومدم بیرون و تازه یادم افتاد عکس بندازم، اون دو نفر هنوز جنازه رو نذاشته بودن تو آمبولانس، ولی همون پیرزنه هم داشت در رو می بست:

امروزم تو ایستگاه مترو میرداماد سوار اتوبوس شدم، جا نبود و مجبور شدم وایسم. درست جلوم، دو تا پیرمرد دوستدار ادبیات نشسته بودن که چند تا کتاب خریده بودن. از بین کتابها، «سه دفتر» مشیری رو آوردن بیرون و از تو فهرستش شعر «چرا از مرگ می ترسید» رو پیدا کردن و آوردنش و دوتایی با هم بلند -یعنی طوری که من می شنیدم- شروع به زمزمه اش کردن:

خدایا! قبل از این که خودم از زنده بودنم خسته بشم و دیگران هم از زنده بودنم خسته بشن، مرگ رو به من برسون... آمین!


پنجشنبه
 18 آبان
 1385

 

ونداد

 

نظرات دیگران

 

 هانیه جمعه، 19 آبان 1385، ساعت 14:42
خیلی تلخه... مرگی انقدر تنها و انقدر بی‌اهمیت... خدا نصیبمون نکنه...
E-mail:  hanieh1117@yahoo.com

URL:  http://aztobato.persianblog.com


پاسخ:
فقط می تونم بگم الهی آمین!
مرسی که نظر دادی.

 

 من!!!! یکشنبه، 21 آبان 1385، ساعت 10:41
سلام! از کجا فهمیدی من دوباره وبلاگم راه انداختم؟!
بابا تو دیگه کی هستی؟!
در راستای اینکه نمیدونم چرا افکار و رفتار و احساسات ما دو تا اینقدر شبیه همه! چند روزی بود که داشتم مطلب جمع میکردم راجع به مرگ! داره چیزه خوبی میشه تو وبلاگم و یه انجمن اینترنتی میزارمش لینکشم میدم بهت که اونجا هرچی خواستی از این تجربه بی شریک بنویسی!!!
ببینیمت!
راستی چقدر بهت بدهکار شدم اون شب؟! 
E-mail:  aligh662000@yahoo.com URL:  http://www.aligh662000.persianblog.com

پاسخ:
سلام! آقای من!!! چه طوری؟!
دیگه ما اینیم دیگه!
جالبه! حتماً میام.
حالا باشه بعداً با هم حساب می کنبم!!!
یا علی

 

 مینا شنبه، 20 آبان 1385، ساعت 19:43
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،
-بی قید-
وتکان دادن دستت که،
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که،
-عجیب!عاقبت مُرد؟
-افسوس!
E-mail:  blue_star662001@yahoo.com URL:  وارد نشده است

پاسخ:
دور از جون!! ان شاء الله که صد و بیست سال زنده باشی.
کاش می گفتی شعر از کیه!
مرسی که نظر دادی.

 

 شاید یه دوست چهارشنبه، 24 آبان 1385، ساعت 08:28
سلام
از تذكر شما ممنون
اول: اينكه چرا از مرگ مي ترسيم شايد به خاطر اين باشه كه به ما گفتن يا شايد به اين موضوع ايمان داريم كه در آنطرف پل مرگ ، ديگر راهي براي مخفي كردن به قول خودمون ، خرابكاريهامون نداريم.
دوم: بگذريم ، بابا الان كه ديگه كسي از مرگ بدش نمياد . اطرافتو نگاه كن و جوانها رو ببين ، خيلي ها به قولي كم آوردن و آرزوي مرگ مي كنن .
سوم: اتوباني كه شما در صفحه ي اول آن را به تصوير كشيده ايد ، ادامه ي يك مسيري است كه به يك پليس راه ختم مي شود . و پس از آن تازه كار شروع مي شود . حالا اگر كسي در اين مسير با سرعت غير مجاز يا سبقت از راست يا لايي كشيدن و ... حركت كرده باشد ، از ديدن پليس بايد بترسد.
چهارم : اون جنازه هم شايد ، من و تو باشيم كه در هر لحظه بدون همراه تشيع ميشويم ،و آن صحنه لحظه اي است كه پرده از چشم ما فرو افتاده.
پنجم : به گفته ي امام معصوم (ع) در دنيا چنان زندگي كنيد كه اگر زنده مانديد از شما به نيكي نام ببرند و چون مرديد بر شما بگريند.
هفتم: يه پيشنهاد ، بهتر نيست دعاي آخر رو اينطوري از خدا بخواهيم ، خدايا قبل از اينكه تو از ما خسته شوي مرگ ما را برسان.
هشتم: تولد دوباره يادت نره ، يه قراري با هم گذاشتيم . مثل خيلي ها فقط كه اهل حرف نيستي؟
نهم : بيا قبل از رسيدن به پليس راه زندگي ، اشتباهاتمون رو جبران كنيم ، كه اين پليس خيلي مهربونتر از اونه كه فكرشو ميكنيم و ملاكش قوانين خشك دنيايي نيست.
دهم:پيامبر اعظم فرمودند كه زماني ميرسد كه زندگان به حال مردگان غبطه مي خورند.
يازدهم:اصلاً چرا به افقي شدن مي گن مرگ ، در حاليكه در آن حيات ابدي است.
دوازدهم:ببينم انتظار سخته ، نه؟ شايد به اين خاطر باشه كه من هم منتظرم
سيزدهم : در مورد من هم زياد كنجكاو نشو! شايد يه دوست مناسبتر از گفتن يه دوست هست چون فعلاً به حقيقت نزديكتره ،تا خدا چي بخواد
چهاردهم : به اميد ديدار
E-mail:  ashena06doost@yahoo.com

URL:  وارد نشده است


پاسخ:
سلام، حال شما؟
1- من خیلی با این موضوع موافق نیستم! چون شاید اکثر اونایی که از مرگ به شدت می ترسن افرادی باشن که اصلاً به اونور حتی فکر هم نمی کنن!! من فکر می کنم بیشتر دنیاپرستی دلیلشه!
2- نمی دونم چی بگم!!
3- شاید بهتر بود می گفتین یه عوارضی! چون اونجا آخر اتوبانیه که گفتین.
4- بله درسته! احساس خودمون در مرگ مهمه.
5- استفاده کردم. خدا توفیق این طور زندگی رو به ما بده.
6- شش نداشت؟!
7- شاید حرف شما شاعرانه تر باشه، ولی من از چند جهت با حرف شما مخالفم! اول این که اصولاً لفظ «خستگی» برای خداوند اطلاق شدنی نیست چون یه نقصه، در ثانی، خدا اگه از بشر خسته شده بود قیامت تا حالا رسیده بود. ثالثاً خدا اصولاً دنبال فرصت دادنه، حتی به کسی که فرصت واسه اش هیچ فایده ای نداشته باشه!! رابعاً باز هم گذشته از همه این موارد، من دوست دارم قبل از این که «خودم» از زندگی ام خسته شم، بمیرم، چون دیگه نمی دونم بعدش می خوام چیکار کنم و چه جور آدمی بشم!! یه دعای دیگه می کنم: «الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین...»
8- چشم، شما دعا کنین، قرارمون هم چشم!
9- خودش توفیقشو بهمون بده...
10- عجب حکمت عطیمی تو این جمله نهفته است... ممنون...
11- اسم اون مرگه، کاملاً هم درسته و خود قرآن هم از اون به عنوان موت و مرگ یاد کرده. مشکل از فرهنگ لغات ماست که فکر می کنیم مرگ یعنی پایان!
12- انتظار... سخت است انتظار... الکی که اون همه پاداش واسه آدم منتظر نذاشتن که! اما منظورتونو از جمله بعدی نفهمیدم!! سختی انتظار به خاطر اینه که شما هم منتظرین؟!!
13- گفتین زیاد کنجکاو نشم، اما با جمله بعدی تون فوق العاده کنجکاویمو تشدید کردین!!!
14- مرسی که نظر دادین...

 

 شاید یه دوست چهارشنبه، 24 آبان 1385، ساعت 08:28
سلام
مولاي مولاي،انت الباقي و انا الفاني و هل يرحم الفاني الالباقي
اول:ممنون از تذكري كه دادي.
دوم: پيامبر اعظم (ص) مي فرمايند:زماني ميرسد كه زندگان به حال مردگان غبطه ميخورند.
سوم:معصوم(ع) ميفرمايند:در دنيا چنان زندگي كنيد كه اگر مرديد بر شما گريه كنند و چون مرديد بر شما گريه كنند.
چهارم:اين اتوبان منظمي كه شما به تصوير كشيده ايد ، مسيري است كه پس از عبور از پليس راه آغاز مي شود.
پنجم:اينكه چرا از مرگ ميترسيم به اين خاطر است كه در اين مسير كه داريم ميرويم ، يك طرفه رفتيم يا لايي كشيديم يا با سرعت غير مجاز حركت كرديم و يا ...
ششم:ترس از مرگ شايد به اين خاطر باشه كه ما بيشتر از عدالت پليس ميترسيم و رحمان بودن آن را فراموش مي كنيم.
هفتم:اصلاً چرا با اين همه كه گفتن حيات ابدي باز مرگش مي ناميم.
هشتم:اونو بدون كه ما هر لحظه مرگ رو تجربه مي كنيم ولي از كنار آن بي توجه عبور مي كنيم و آن لحظه ، لحظه اي است كه پرده كنار رفته .
نهم: شايد آن جنازه ،جنازه ما باشد كه هر لحظه تشيع مي شود و ما غافليم.
دهم : تولد دوباره يادت نره، تو مثل خيلي ها كه فقط حرف ميزنند كه نيستي ؟
يازدهم:انتظار بد چيزيه نه ! شايد با توي اين مورد با هم هم نظر باشيم.
دوازدهم : در مورد من هم زياد كنجكاوي نكن ، در حال حاضر شايد يه دوست صادقانه تره ،
سيزدهم:به اميد ديدار
چهاردهم:موفق باشي
E-mail:  ashena06doost@yahoo.com

URL:  وارد نشده است


پاسخ:
...

 

 شاید یه دوست جمعه، 26 آبان 1385، ساعت 09:54
سلام
حال شما؟ (يعني چي)
در مورد اينكه لطف كرديد و بند بند جواب داديد ممنون.
اما در مورد بندهاي
ششم : حكمت داشت.
هفتم: يعني قيامت نشان خسته شدن خداوند از انسان است ؟
من با اين نظر شما مخالفم.
به اميد ديدار
E-mail:  ashena06doost@yahoo.com

URL:  وارد نشده است


پاسخ:
سلام. چی یعنی چی؟! احوال پرسی بود دیگه!
خواهش می کنم.
در مورد بند ششم که پس هیچی، چون به احتمال زیاد حکمتشو به من نمی گین، اما در مورد بند هفتم، درسته حق با شماست! خودمم که یه بار دیگه جمله مو خوندم دیدم کاملاً همچین ذهنیتی ازش برداشت میشه ولی منظور من این نبود! منظور من این بود که وقتی می بینیم روزانه این همه نوزاد در دنیا متولد میشه، یعنی خدا هنوز به ما انسان ها امید داره! این طور نیست؟!
راستی، شرمنده ام به خاطر تأخیر! نزدیک به یه هفته اصلاً اینترنت نیومدم و نتونستم نظرتونو رو سایت بذارم...
مرسی که نظر دادین.

 

 فائقه پنجشنبه، 2 آذر 1385، ساعت 22:48
زندگی بی پایان است و عشق ابدی است و مرگ تنها یک افق است و... افق چیزی جز محدوده ی دیده ما نیست.موفق باشی راستی شعری هم که مینا خانم گفته بودن از حمید مصدق بود
E-mail:  faghooly_t1010@yahoo.com URL:  وارد نشده است

پاسخ:
خیلی جالب بود! ممنون.
بابت اون اطلاع رسانیت هم ممنون! اما کاش می گفتی این جملات خودت هم از کیه!
مرسی که نظر دادی. اونم بعد از مدت ها!

 

 bahar جمعه، 10 آذر 1385، ساعت 01:35
salam
hale shoma mozoe jalebie age yekam bishatr bood kheyli khob mishod . albate bebakhsh fozoli kardam .movafagho payande bashin
E-mail:  neghabebahari@yahoo.com

URL:  http://neghabebahari.blogfa.com


پاسخ:
سلام، مرسی شما خوبین؟
اختیار دارین، آخه خواستم حرق زیادی نزنم تا مخاطب یه برداشت آزادی واسه خودش داشته باشه!
ممنون شما هم همین طور!
مرسی که نظر دادین.

 

[ صفحه ورودی | یخچال | ادبی - مذهبی | سینمایی | کامپیوتری | ورزشی | پست الكترونيك ]


صفحه ورودی
درباره این وبلاگ
پست الكترونيک


سایر نوشته های من

ادبی مذهبی
سینمایی
کامپیوتری
ورزشی
 

 

© کپی رایت 2008-2001 ونداد  - همه حقوق محفوظ است
weblog@vandad.ir