|
باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
و باز... محرم...
باز... نوحه ها و مدیحه ها و مرثیه ها...
باز... گریه ها و اشک ها و سوزها...
باز... ضجه ها و شورها و هروله ها...
باز... سینه ها و دسته ها و زنجیرها...
باز... نوحه ها و عزاها و ماتم ها...
باز... این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟...
اول محرم امسال، به همین فکر فرو
رفته بودم! «محتشم کاشانی»! فکر کنین! یه نفر یه شعر بگه و تا
چندین و چند سال، شعر اول عزاداری های امام حسین -علیه السلام-
باشه و تاریخ مصرفی هم نداشته باشه... کتیبه هاش بر در و دیوار
شهر آویزون باشه... خیلی به حالش غبطه می خورم! معلومه که
مشمول عنایت سالار شهیدان شده. درست توی همون روزها، از یه
بزرگی یه شعری شنیدم که خیلی به دلم نشست:
جانم فدای محتشم و خانواده اش
با «این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم»اش
راستی! یه خط جا انداختم. باید
اون بالا این رو هم می گفتم:
و باز... قلبی که چند روز از ارتکاب گناه شرم داره... همون
«تولد»ی که قبلاً ازش حرف زده بودیم...
این حسین کیست که عالم همه دیوانه
اوست
این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست
اینجاست که ایمان میاریم به
فرموده معصوم: «لا یوم کیومک یا أبا عبدالله»...
پارسال از حر گفتیم.اامسال می
خوام از «زهیر» صحبت کنیم...
زهیر، عثمانی بود. یعنی از اونایی که به زعم خودشون می خواستن
انتقام خون عثمان رو بگیرن. چشم دیدن امام حسین -علیه السلام-
رو نداشت...
در حج سال 60، زهیر هم شرکت کرده بود. وقتی فهمید امام حسین
علیه السلام و خانواده شون حج رو به عمره تبدیل کردن و به سمت
عراق راه افتادن، اونم که به هر حال آدم بزرگ و معتبری بود،
همین کار رو کرد و راه افتاد تا ببینه تو عراق چه خبره. خیلی
حواسش جمع بود که توی راه، توی اون کاروانسراهایی که کاروان
امام حسین علیه السلام اونجا توقف می کنن، اطراق نکنه! همه اش
از امام فرار می کرد تا مبادا چشم تو چشمشون بشه و امام حسین
علیه السلام ازش یاری بخوان و اون در تنگنای حیا قرار بگیره و
مجبور شه قبول کنه و یا این که از اون طرف، مجبور شه به پسر
پیغمبر جواب منفی بده و دست رد به سینه اش بزنه. خلاصه، صلاح
می دید که از ایشون دور باشه... اما، بالاخره مجبور شد یه بار
با کاروان امام حسین علیه السلام در یه جای مشترک توقف کنه.
اصلاً این موضوع رو به روی خودش نیاورده بود تا این که یکی
اومد بهش گفت: «زهیر! حسین بن علی [علیه السلام] کارت داره»
زهیر موند چیکار کنه! مردد بود. نمی دونست بره یا نره... یه
دفعه همسرش با عتاب بهش گفت: «چه ات شده زهیر؟! مگه نشنیدی که
پسر پیغمبر خدا کارت داره؟ چرا نشستی؟!» زهیر بلند شد و رفت
خدمت امام. معلوم نیست که اونجا چی گذشته، ولی وقتی زهیر
برگشت، بارش رو برداشت و به دوستان و هم سفری هاش گفت خداحافظ!
ما رفتیم! بعد هم رو کرد به همسرش و گفت: «تو رو هم همین الآن
طلاق میدم، برو!» اون زن پرسید چرا؟! جواب داد: «چون نمی خوام
اسیر بشی... نمی خوام عذاب بکشی...»
اون وقت شب عاشورا، وقتی امام حسین علیه السلام بیعتشون رو از
گردن اصحاب برداشتن و چراغ رو خاموش کردن تا هر کی می خواد تو
تاریکی شب بره و جونشو نجات بده بدون این که دلگیری امام رو به
همراه داشته باشه، همین زهیر، قبل از همه اصحاب، بلند شد و عرضه داشت: «یا
ابن رسول الله! به خدا اگه هزار بار در راه تو کشته شم، جسدم
رو تکه تکه کنن، آتش بزنن، خاکسترشو هم بر باد بدن و بعد
دوباره زنده شم، بازم نوکری تو رو ول نمی کنم...»
ببینین محبت قدسی امام حسین علیه السلام چه کرد با دل زهیر...
ما یقیناً مثل زهیر نیستیم که نخوایم چشممون تو چشم امام
زمونمون بیفته! شاید ناخودآگاه از درگاهشون فرار کردیم و گناه
کردیم، اما دوسش داریم... نداریم؟!!
مثل زهیر نه!
ولی فراری ام ز کوی صاحب خود...
یا صاحب الزمان!
مگه خودت صدام کنی...
مثل زهیر نگام کنی... خدایا!
تشنگی امام حسین علیه السلام و خانواده و یارانش، به ما هم
رسیده...
خدایا! تشنگی ما هم داره هلاکمون می کنه...
هر هفته فریاد می زنیم: «متی ننتقع من عذب مائک؟ فقد طال
الصدی...»
«پس کی سیراب شویم از آب گوارایت؟
تشنگیمان بسی به درازا کشیده...» [1]
و این تشنگی چه طوری سیراب میشه؟! با چی؟! با کی؟!
همونی که باز هر هفته بهش سلام میدیم: «السلام علیک یا عین
الحیوة...»
«سلام بر تو ای چشمه جوشان زندگی...» [2]
یا رب الحسین، بحق الحسین، إشف صدر الحسین، بظهور الحجة
-علیهما السلام-...
***
1- دعای ندبه
2- زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه |