|
هرگز نمیرد آن که دلش
زنده شد به عشق
من توی دنیا یه دونه خاله دارم. این خاله ام دوقلوی مادرمه،
ولی اصلاً ازدواج نکرده، چون از اول جوونیش پدربزرگ و
مادربزرگم احتیاج به مراقبت پیدا می کنن و اون دلش نمیاد
تنهاشون بذاره و بره...
اما الآن دو سه ساله که کار برعکس شده! و این پدربزرگ و
مادربزرگمن که از خاله ام مراقبت می کنن! چون اون مبتلا به
سرطان شده... البته پدربزرگم هم که پارسال عمرشو داد به شما...
خاله ام خیلی مهربونه، مطمئنم اگه خودش بچه داشت، محبتی که به
بچه اش داشت از محبتی که به ما داره بیشتر نبود! با از اون طرف
بگم: مطمئنم محبتی که خاله ام به ما داره، از محبتی که مادرم
به ما داره کمتر نیست...
از وقتی خاله ام این طوری شده، مامانم هم مثل سابق نیست،
همه اش غصه اونو می خوره و نصف وقتشو پیش اونه...
و تنها دلخوشی این دو سه روز مامانم هم همین بوده که موقع
مرگ، بالای سر خاله ام نشسته بود...
|