|
خدا سومیشو هم ختم به خیر کرد!!
بعد از فوت خاله ام،
دایی هام
تصمیم گرفتن که مادربزرگمو -که خیلی بی قراری می کرد-
ببرن مشهد تا یه کم دلش وا شه... مامانم هم باهاشون رفت...
و این سفر شاید مقدمه یه سفر دیگه بود... خدا می خواست
مادربزرگمو به مرگ همسر و دخترش امتحان کنه، و وقتی مادربزرگم
از این امتحان سربلند بیرون اومد، یه زیارت امام رضا -علیه
السلام- بهش جایزه داد، بعدشم چه وقتی برای سفر بهتر از الآن؟!
الآن که دل مادربزرگم از دو تا داغی که دیده بود شکسته بود و
به زیارت امام رضا -علیه السلام- هم نائل شده بود...
اما خدایا! همه اینها درست! واسه مادربزرگم سنگ تموم گذاشتی،
اما مادر من چه گناهی کرده آخه که این قدر باید مصیبت بکشه؟!
همه اش 16 روز از فوت خاله ام می گذشت، هنوز یه سال از فوت
پدربزرگم نگذشته... این دفعه با این که مامانم تا مشهد هم رفته
بود، اما به خاطر خودشیرینی های یه آدم مزخرف نون به نرخ روز
خور، دو روز قبل از فوت مادربزرگم برگشته بود تهران... خدایا!
اقلاً این آدم رو به سزای این عمل جبران ناپذیرش برسون...
|